گربه ی تنها

در یک باغ زیبا و بزرگ ، گربه پشمالویی زندگی می کرد .

او تنها بود . همیشه با حسرت به گنجشک ها که روی درخت با هم بازی می کردند نگاه می کرد .

یک بار سعی کرد به پرندگان نزدیک شود و با آن ها بازی کند

ولی پرنده ها پرواز کردند و رفتند .

پیش خودش گفت : کاش من هم بال داشتم و می توانستم

پرواز کنم و در آسمان با آنها بازی کنم.

آرزوی گربه ی پشمالو را فرشته ای کوچک شنید . . .

 

 

 

 


آرزوی گربه ی پشمالو را فرشته ای کوچک شنید . شب به کنار

گربه آمد و با عصای جادوئی خود به شانه های گربه زد .

از آن روز به بعد گربه ی پشمالو روزهای زیادی تمرین کرد تا

پرواز کردن را یاد گرفت البته خیلی هم زمین خورد .

روزی که حسابی پرواز کردن را یاد گرفته بود ،‌در آسمان چرخی

زد و روی درختی کنار پرنده ها نشست.

یکی از بال هایش در اثر این افتادن شکسته بود و خیلی درد می کرد
شب شده بود ولی گربه ی پشمالو از درد خوابش نمی برد و مرتب ناله می کرد .

فرشته کوچولو دیگر طاقت نیاورد ، خودش را به گربه رساند .

فرشته به او گفت : آخه عزیز دلم هر کسی باید همانطور که

آفریده شده،زندگی کند . معلوم است که این پرنده ها از دیدن تو

وحشت می کنند و به تو آزار می رسانند . پرواز کردن کار گربه 

نیست . تو باید بگردی و دوستانی روی زمین برای خودت پیدا

کنی .

بعد با عصای خود به بال گربه پشمالو زد ورفت.

اما ناراحت نشد .

یاد حرف فرشته کوچک افتاد . به راه افتاد تا دوستی مناسب

برای خود پیدا کند .

به انتهای باغ رسید . خانه قشنگی در آن گوشه باغ قرار

داشت . خودش را به خانه رساند و کنار پنجره نشست.

خوشحالی کنار پنجره آمد . دختر کوچولو گربه را بغل کرد و

گفت : گربه پشمالو دلت می خواد پیش من بمانی . من هم مثل

تو تنها هستم و هم بازی ندارم . اگر پیشم بمانی هر روز شیر

خوشمزه بهت می دم .

گربه پشمالو که از دوستی با این دختر مهربان خوش حال بود

میو میویی کرد و خودش را به دخترک چسباند .