یکی از اساتید دانشگاه  خاطره جالبی را که مربوط به سالهاپیش بود نقل می کرد:

“چندین سال قبل که تازه وارد دانشگاه شده بودم،سه چهار ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود که یک کار گروهی برای دانشجویان تعیین شد که در گروه های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام می شد.دقیقا یادمه از دختری که درست توی نیمکت بغلیم می نشست و اسمش آرزو بود پرسیدم که برای این کار گروهی تصمیمش چیه؟گفت: اول باید برنامه زمانی رو ببینه، ظاهرا برنامه دست یکی ازدانشجوها به اسم اشکان بود.پرسیدم اشکان رو میشناسی؟آرزو گفت آره، همون پسری که موهای بلوند داره و ردیف جلو میشینه!گفتم نمیدونم کیو میگی!گفت: همون پسر خوش تیپ که معمولا پیراهن و شلوار روشن شیکی تنش میکنه!گفتم: نمیدونم منظورت کیه؟گفت: همون پسری که کیف و کفشش همیشه ست هست باهم!بازم نفهمیدم منظورش کی بود!اونجا بود که آرزو،  تن صداشو یکم پایین آورد و گفت :اشکان دیگه،همون پسر مهربونی که روی ویلچر میشینه…

این بار دقیقا فهمیدم کیو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری رفتم تو فکر،آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه که بتونه از ویژگی های منفی و نقص ها چشم پوشی کنه…

چقدر خوبه،  مثبت دیدن…

یک لحظه خودمو جای آرزوگذاشتم ، اگر از من در مورد اشکان میپرسیدن و اشکانومیشناختم، چی میگفتم؟حتما سریع میگفتم همون معلوله دیگه!!

وقتی نگاه آرزو رو با دید خودم مقایسه کردم خیلی خجالت کشیدم…

شما چی فکر میکنید؟

چقدر عالی میشه اگه ویژگی های مثبت افراد رو بیشتر ببینیم و بتونیم از نقص هاشون چشم پوشی کنیم”