قورباغه کوچولو به قورباغه بزرگی که کنار برکه نشسته بود می گفت: وای پدر،من یک هیولای وحشتناک دیدم. او به بزرگی یک کوه بود و روی سرش هم شاخ داشت. دم درازی داشت و پاهایش هم سم داشت.

قورباغه پیر گفت: بچه جان، اونی که تو دیدی فقط یک گاو نر بوده است. آن خیلی هم بزرگ نیست و ممکن است یک کمی از من بزرگتر باشد.

 


من می توانم خودم را به همان اندازه بزرگ کنم، تو می توانی خودت ببینی.سپس خودش را باد کرد و باد کرد.

بعد از قورباغه کوچولو پرسید: از این هم بزرگتر بود؟

قورباغه کوچولو که هیجان زده شده بود،گفت: خیلی بزرگتر از این بود.

قورباغه پیر دوباره خودش را بیشتر باد کرد و پرسید: آن گاو نر هم این اندازه بود مگه نه؟

و باز قورباغه کوچولو جواب داد: بزرگتر پدر، خیلی بزرگتر.

دوباره قورباغه پیر نفس عمیقی کشید و خودش را بیشتر باد کرد و بزرگتر و بزرگتر شد. سپس به پسرش گفت: من مطمئن هستم که آن گاو نر از این اندازه بزرگتر نبود.

اما در یک لحظه قورباغه پیر که خودش را خیلی باد کرده بود ترکید.

بچه های عزیز یادتون باشد که اونهایی که خیلی خودخواه هستند و خودشان را بهتر از هر کسی می بینند باعث از بین رفتن خودشان می شوند.